![]() |
![]() |
|
| اگر شکستن قلب صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند... |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 10:59 توسط میترا |
|
|
چند روزی می شوداحساس تنهایی به سختی ازارم می دهد و دلم بدجوری گرفته است و من نمی دانم برای مهمترین سوالهای زندگیم پاسخ پیدا کنم ، ابرهای دلم گرفته و اسمان ان خیال باریدن ندارد
تمام شب را بر بستری از غم در انتظار تو نشستم و گوشم به افسانه شب بود و نگاهم ماه را می پایید کنار پنجره ایستاده بودم و به قصه ی باران گوش می دادم خیال تو مرا رها نمی کرد. اری
اما در من غنچه انتظاری بود که هرگز نمی شکفت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 10:45 توسط میترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 11:24 توسط میترا |
|
|
دلم برات تنگ شده چشام می خواد بباره تفلی کویر قلبم طاقت اشک نداره طفلی دل اسیرم تو چنگ تو اسیره چشمای خیس و مستم خیره به در نشستن سراغتو می گیرن از این دل اسیرم
دلم می خواد ببارم سکوت شده بهونه با یاد خاطراتت طی می کنم روزامو داد می زنم اسمتو خیره میشم به جاده ردی ازت نمونده کجایی نازنینم؟ دلم برات تنگ شده
حس میکنم تورو من هر روز و شب کنارم زل میزنم به چشمات حرف میزنم با لبهات سکوت شده جوابت نیستی مثل گذشته شدم برات غریبه کدوم نگاه ربودت؟ میشکنم از نبودت کدوم غریبه خط زد وجودم و تو قلبت؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 11:23 توسط میترا |
|
|
زود گذشت اما نفهمیدم چطور و چگونه گذشت روزی که تو را برای اولین بار دیدم احساسی داشتم که خود از آن غافل بودم حسی که هیچگاه آن را امتحان نکرده بودم وقتی به خود آمدم دیدم که قلبم برای تو میزند ازآن لحظه فهمیدم به دردی دچارم که جز تو درمانی ندارد خواسته و ناخواسته به سمتت می آمدم فکر و ذهنم فقط تو را در خود جای میداد هیچگاه نمی توانستم افکارم را از تو پراکنده کنم هیچگاه نمی توانستم احساسم را از تو پنهان کنم آرامش لحظه هایم را با یاد تو قسمت می کردم اما... آیا تو حتی لحظه ای کوتاه به من فکر کردی؟ آیا درد مرا فهمیدی؟ یا هرگز به من اهمیت ندادی؟
در هر صورت من تو را همیشه عاشقانه دوست می دارم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 شهریور1387ساعت 15:34 توسط میترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 شهریور1387ساعت 10:49 توسط میترا |
|
|
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 شهریور1387ساعت 10:46 توسط میترا |
|
|
به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی... با دلی عاشق می نویسم که عاشقانه با تو می مانم ، و می نویسم که اینها تنها یک نوشته نیست بلکه احساس قلبی من است عزیزم.... می نویسم تا بخوانی و به عشق من افتخار کنی ... با دلی پاک ، صادقانه و یکرنگ می نویسم که خیلی دوستت دارم .... می نویسم تا شبها با خواندن درد دلهای عاشقانه ام به خواب روی و خواب فرداهای با هم بودنمان را ببینی... به عشق تو می نویسم و با یاد و خاطرات تو زندگی می کنم عزیزم... راضی باش به این اسارت ، با خون عاشقی و عطر نفسهایم تو را در زندان قلبم زنده نگه می دارم... با دلی عاشقتر ، می نویسم که عشق تو پاکترین عشق دنیاست و با قلمی به رنگ سرخ در دفتر عشقم می نویسم که خیلی دوستت دارم ای هم نفس من.... این دفتر عشقم با تمام احساسات عاشقانه اش تقدیم به تو ... تو لایق این دفتر عشقی، صادقانه آن را به تو هدیه می دهم ..... هر شب صفحه ای از دفتر عشق را باز کن ، بخوان هر آنچه که از تو گفته ام و با احساس آرامش عشق بخواب ..... بخوان هر آنچه که از تو گفته ام و با احساس آرامش عشق بخواب ..... بخوان هر آنچه که از تو گفته ام و با احساس آرامش عشق بخواب ..... به عشق تو می نویسم ، می نویسم در این دفتر عشق از تو و آن قلب مهربانت عزیزم... به عشق تو می نویسم ، می نویسم در این دفتر عشق از تو و آن قلب مهربانت عزیزم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 شهریور1387ساعت 12:30 توسط میترا |
|
|
حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم و تو به نام دیگری مراخطاب می کنی به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 16:12 توسط میترا |
|
در فراسوی دریای بی کران رویا من می خوانم با خود از رنج دنیا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 22:13 توسط میترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 22:6 توسط میترا |
|
|
امشب باز هم چشم های تو خواب را از چشمان من گرفتند آری امشب باز هم احساس دلتنگی ... باز هم دلم بهانه ی تو را می گیرد باز هم گریه های پنهانی! تو که از گریه های پنهانیم با خبری چه کنم ؟
دلم می خواهد فریاد زند که من شیدای او و عاشقانه دوستش دارم اما گلویم را می فشارم بغض تمام وجودم را گرفته ... چشم هایم به در زل زده خدایا آیا او خواهد آمد؟ آیا دوباره دیداری هست؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:30 توسط میترا |
|
|
یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:25 توسط میترا |
|
|
آن شب فقط غم را به نامم کرده بودند یک سینه ماتم را به نامم کرده بودند حاصل من از عشق و از احساس این بود یک درد مبهم را به نامم کرده بودند گفتند که تو لایق ترین فرد بهشتی ولی نصف جهنم را به نامم کرده بودند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:21 توسط میترا |
|
|
ای کاش تنهایی هایمان را پل ببندیم , ای کاش می توانستم دوباره اقاقی ها را در باغچه ی دلم به امید آمدنت می کاشتم , ای کاش می توانستم در آسمان دلم پنجره ای به سوی دلت می گشودم . ای کاش رسم بی وفایی را هم به من می آموختی ای کاش می توانستم کاخ آرزوهایم را دوباره از نو بسازم . ای کاش می توانستم مرغ دلم را از قفس تنهایی رها کنم .ای کاش قادر به فریاد کشیدن بودم. ای کاش پرنده ای بودم تا روی شانه هایت لانه ای از عشق و محبت می ساختم. ای کاش می دانستی که در کوچه ی تنگ و تاریک دلم تنها رهگذر شب های بی کسیم هستی. ای کاش می دانستی که با ناز نگاهت شیشه ی دلم را شکستی و ماهی کوچک دلم را اسیر ناز نگاهت کردی و تا ابد به امید قطره آبی به انتظارم گذاشتی ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 9:16 توسط میترا |
|
|
دلم گرفته از سردی دنیا از رنج تنهایی و از ظلمت شبها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 9:6 توسط میترا |
|
|
سین را از ساز شکسته ی دلم که بی وقفه آهنگ تنهایی سر می زند اما کسی نیست که با جان و دل به آن گوش بسپارد و لام را از لحن خوب خنده هایت که تا ابد در ضبط صوت دلم ثبت شده است و الف را از آنسوی رویاهایم که جز کویری خشک و خالی نیست و میم را از متن هایی که هر لحظه با تمام وجودم به یاد تو می نویسم تک تک اینها را کنار هم می گذارم و به عنوان سلام به تو تقدیم می کنم به تویی که نمی دانم در آنسوی افق نگاهت چه می گذرد و به تویی که نمی دانم در قاب چشمانت عکس چه غریبه ای را کاشته ای و به تویی که هیچ وقت نخواستی حرف دلم را بشنوی گریه هایم را ببین و انتظار را در چشمان همیشه منتظرم بخوان و به تویی که تا ابد یاد چشمان زیبایت عکس رخ شیدایت و لحن خنده های شیرینت در دل شکسته ام به اسارت خواهم کشید و هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند یاد تو را از من بگیرد آخه من با یاد تو زنده ام با یاد تو نفس می کشم با یاد تو شب ها را به صبح می رسانم با یاد تو به آفتاب سلام می کنم و با یاد تو به غروب خورشید می نگرم و فریادهای بر خاسته از دل شکسته ام را در گورستان دلم به خاک می سپارم .
خسته شده ام خسته از زندگی که تنگ و تاریک است خسته از زندگی که مانند دایره ای پوچ و تو خالیست خسته از انتظار انتظاری که بیهوده و عبث است خسته از سکوت سکوتی که دیوانه ام کرده است و از بس که خودم را به سکوت کردن محکوم کردم دیگر قادر به نفس کشیدن نیستم. خسته ام خسته از خنده خنده هایی که از هزاران گریه تلخ تر هستند خسته از تنهایی و بی کسی . ای کاش تکیه گاهی بود که با تمام وجودش حالم را درک می کرد کسی که هرگز تنهایم نمی گذاشت کسی که به عشقم به افکارم به دل پریشانم تمسخر نمی کرد و کسی که از حرف هایم خسته نمی شد و روزی بی صدا تنهایم نمی گذاشت. بارها گفتم فراموشت کنم و یادت را همچون جویباری که در حال گذر است از دل دیوانه ام بیرون کنم .اما دیدم اگر از عشق تو دست بر دارم بعد از این به یاد چه کسی سر به بالین غم بگذارم . ای کاش فقط یکبار از گورستان دلم عبور می کردی ای کاش یک بار لاله هایی که در نبود تو پژمرده شدند و عشق تو را صادقانه در قلب های کوچکشان حک کردند را نگاه می کردی....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 19:0 توسط میترا |
|
|
می نویسم .... مینویسم از تو می نویسم که بی وفا ترین تویی بزرگترین گناهم میدونی چیه؟ دل بستن به تو آره آره گناه من عاشق شدنه میدونی عاشق کی؟ عاشق کسیکه که نمی دونست عشق یعنی چی فقط می گفت عاشقم فقط می گفت فقط حرف حرف حرف ...... حرفی که معنی شو نمیدونست ولی من میگم چون میدونم چون تو آتیش عشق سوختم عشق یعنی علاقه ی شدید قلبی میدونی وقتی قلبی که عاشق بشه چی میشه؟ نمی دونی میدونم وقتی کسی عاشق بشه همه دنیاش میشه معشوقش خواب و خوراکش میشه معشوقش ذره ذره ی وجودش عشقشو فریاد میزنه عشق یعنی شب نخوابیدن تا سحر عشق یعنی اشک ریختن و ریختن عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی کسی را نشناختن جز معشوقه ات بازم میخوای واست بگم؟ حالا منو باورم داری ؟ دیدی معنیشو بلد بودم دیدی بهت دروغ نگفتم آره من هرجوری بود ثابت کردم که دیونتم ولی وقتی من ازت میخواستم که عشقتو بهم ثابت کنی همش طفره میرفتی میدونستم که نمیدونی وقتی میگفتم بدون تو نمی تونم بدون تو من میمیرم می گفتی اینا همش حرفای بچه گانه است میدونی گناه تو چیه؟ دل عاشق رو شکستن اگه عاشق شدن یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است اینو گفتم که بدونی آویزه ی گوشت بکنی من تورو به خدا سپردم نمی تونم نفرینت کنم ولی از خدا می خوام یه روز تو هم مث من تو آتیش عشق بسوزی خب دیگه وقتتو نمی گیرم خدانگهدار گل زیبای بهارم
کاش همه اینا یه خواب بود کاش....................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 10:46 توسط میترا |
|
|
چه غریبانه افتاده ام در کوچه های بی کسی آه خدایا فریاد رسی میخواهم فریاد رسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 10:29 توسط میترا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 10:13 توسط میترا |
|
|
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛ وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛ و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو، مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست، وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛ برای تو می تپد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 شهریور1387ساعت 13:9 توسط میترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 شهریور1387ساعت 12:57 توسط میترا |
|
|
این منم آری من همان غریبه ی آشنا همان که چشمانش در به در به دنبال تو می گشت همان که گوش هایش جز صدای مهربانت صدایی را نمی شنید همان که بر روی لبهایش لحظه به لحظه نام تو را ذکر می کرد آری تو..... تو که هیچ وقت نخواستی با دل من یکرنگ شوی تو که چشمان بارانی مرا هیچ وقت ندیدی تو که احساس قلبی مرا درک نکردی ببین این منم ..... چشمانت را باز کن ببین مرگ مرا در خویش ببین پرپر شدنم را ............... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 16:11 توسط میترا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 16:8 توسط میترا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 16:5 توسط میترا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 15:47 توسط میترا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 12:45 توسط میترا |
|
|
کجایی؟ کجایی مهربانم؟ صدایم را بشنو گرچه از دور... آه که قادر به فریاد زدن نیستم تا نام تو را با تمام وجودم بر عالم فریاد زنم ای کاش می توانستم ... بیا و ببین که آسمان چشمانم بی تو بارانی ست بارانی بارانی آری.... آنقدر بارانی که توان دیدنم نیست آه ای یاران به فریادم رسید ...
ای سنگدلان عالم من او را دوست دارم دوست دارم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 12:24 توسط میترا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 12:21 توسط میترا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این دریای دلم رازی نهان دارد
وای از این طوفان دلم که غمخوار ندارد |
| نوشته های پیشین |
|
87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 |
| پیوندها |
|
سینما سه هزار باران سکوت شب(منیره) |
|
RSS
|